X
تبلیغات
خاطرات سربازی من
چون توی چند پست اخیر هیچ کس نظری نداده، فعلا قهر کرده و تا اطلاع ثانوی از نوشتن هرگونه پست خود داری میکنم!
تا شما باشید بفهمید چه استعدادی رو کور کردید!
+ نوشته شده توسط یک پسر خوب با همکاری بچه ها در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 18:49 |
اینجا یک گروه هستند که ما بهشون میگیم سابقه دار ها. اینا کسایی هستن که قبلا اومدن نظام و دوره آموزشی رو گذروندن و وسط خدمت دانشگاه قبول شدن. حالا که مدرکشونو گرفتن اومدن ادامه سربازی.
به اینا لباس نمیدن و اصلا نمیدونم چرا دوباره فرستادنشون اینجا؟ البته چند روزی هم بیشتر مهمونشون نبودیم. توی این مدت کارشون فقط بخور و بخواب بود. حسابی بهشون حسودیم میشد!
تازه وقتی یکی از فرمانده ها بهشون یکم پریده بود، حسابی حالشو جا آورده بودن. راستی تا یادم نرفته بگم اینگار در نظام فحش و بد و بیراه و بی احترامی و حتی کتک یک چیزه معمولیه. به نظرم برای همینه که نظامیای درجه پایین اکثرا عقده ای ند. به خصوص بعضی از این سرگروهبانها!
البته بچه ها هم حسابی حالشون رو جا آوردن. نظامی های با درجه بالا خیلی اخلاق بهتری دارند. اینگار هرچی درجه بالاتر میره عاقل تر و با نزاکت تر میشن. نمیدونم دلیلش چیه.
بازم الان خیلی خوبه. به دستور رهبر، بی احترامی و کتک ممنوع شده و جرم حساب میشه. همون هفته اول فرمانده منطقه وقتی اومده بود بازدید از پادگان، اینو به بچه ها اعلام کرد. البته در طول دوره هم تجربه کردیم. سر یک جریانی که یکی از فرمانده ها به بچه ها بی احترامی کرده بود، پسره به بازرسی شکایت کرد و حسابی به فرمانده تذکر دادند (بعدا فهمیدم قضیه برای فرمانده گرون تموم شده). جالب تر از همه اینکه بلافاصله فرمانده منطقه برای معذرت خواهی و یاد آوری ممنوعیت بی احترامی، شخصا به گروهان اومد.
با اون همه مقدمه ای که اومدنش داشت فکر نمی کردم فقط برای همین موضوع بیاد. به هر حال هرچی باشه دستور بالاترین قدرت نظامه دیگه. خدایی دمش گرم.
با همه این اوصاف امان از دست این جوجه درجه دار ها! توی نظام سرباز در حال آموزش یعنی سرباز صفر و باید به همه احترام بگذاری. و این گاهی خیلی سخته. حسابشو بکن یک دکتر متولد 61 باید به بچه سیکل متولد 71 احترام نظامی بذاره! تازه اگر طرف تنبیهش نکنه و کلاغ پر و بشین پاشو و از این جور مسخره بازی ها نخواد!
اینجا غرور آدمها در بعضی مواقع کاملا خرد میشه و اینگار سیستم نظام اینو میخواد. فرمانده میگفت ما ینجا شخصیت شما رو خرد میکنیم و شخصیت یک مرد رو از اول به جاش میسازیم. البته قسمت اول حرفش درسته ولی امیدوارم قسمت دوم حرفش هم کم کم درست بشه!!!!!!!!!!
+ نوشته شده توسط یک پسر خوب با همکاری بچه ها در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 21:51 |

ساعت 3 دوباره دردسر شروع میشه! همه باید جلوی گروهان به خط بشن و دوباره تمرین رژه یا به قول نظامی ها "مشق جمع".
اینجا یک کلمه مینویسم " مشق جمع" اما در واقع یک بار که 300-400 متر بدوی و بعد تازه بشین و پاشو و قدم رو و به چپ چپ و... ، تازه می فهمی که معنی این کلمات چقدر درد آوره! خلاصه تا ساعت 5 وضعیت به همین صورته.
بعد از این، 1 تا 2 ساعت استراحته و دوباره باید به صف بشی برای شام و احتمالا نماز... تا ساعت حدود 8. حالا دوباره دردسر شروع میشه. باید همه جا نظافت بشه. از خوابگاهها گرفته تا راهپله و راهرو و حمام و حتی دستشویی ها. همین طور خیابان جلوی گروهان. همه باید شسته و تی زده بشه. وای به روزی که فرمانده یا سرگروهبانها هوس کنن گیر بدن! احتمالا 2-3 دفعه ای باید نظافت تکرار بشه!
اگر به خیر بگذره و کسی گیر نده، حدود ساعت 10 تا 10:30 نظافت تموم میشه. ولی دیگه جون برای کسی نمیمونه. همه نیمه بیهوشند.
ساعت 10 تا 10:30 قرق خاموشیه. یعنی همه باید توی تختها باشن و همه چراغها باید خاموش باشه. سر افسر نگهبان به همه خوابگاه ها سر میزنه و آمار میگیره و وضعیت و نظافت و... را چک میکنه. وای به روزی که مشکلی باشه!
هر خوابگاه یک نگهبان داره که مراقب کسی از تخت نیفته!!!!!!! البته هر کسی بخواد از تخت بیفته از ایشون اجازه نمیگیره و معمولا نگهبان هم خودش در حال خروپف داره با پادشاه هفتم حال میکنه!!!!!!!!!
هر گروهان هم یک میز پاس داره که باید تا صبح بیدار باشه. به غیر از آمار گیری معمولا کار سر افسر نگهبان گیر دادن به این بدبختهاست.
اگر در ساعات قرق کسی در تختش نباشه، غیبت (یا به قول نظامی ها نهست) میخوره و اینگار  کل روز در گروهان نبوده!
توی این ساعات حموم و دستشوییها هم قرق هستند. بعد از ساعت 10:30 حموم و دستشوییها آزاد میشه و تاصبح میتونی ازشون استفاده کنی. البته آدم بیهوش که این چیزا رو نمی فهمه!
اصلا نمیفهمی کی صبح شد. اینقدر خسته ای که حتی خواب هم نمیبینی!
ساعت 4 صبح دوباره بیدار باش میزنن و روز از نو، روزی از نو!

+ نوشته شده توسط یک پسر خوب با همکاری بچه ها در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 15:29 |
سلام
از اینکه چند وقتی نتونستم بنویسم معذرت میخوام!
بچه ها لطف کردن کامنت زیاد گذاشتن. از همشون ممنونم.
یکی از بچه ها گفته بود که رادیو فردا وبلاگم رو معرفی کرده. از اینکه وبلاگم به درد یکی خورده و به نظر یک نفر مفید بوده خیلی خوشحالم. اما یک نکته جالب بگم:
فکر میکنم این 2 تا تاپیک آخری این تهیه کننده رادیو فردا رو به اشتباه انداخته! بیچاره فکر کرده منم جز این آقایون معترض یا به قول خودشون اپزیسیونم!
نه بابا من کلی هم بچه مثبتم! هر چند یکم تنم میخاره(!) ولی اصلا از دار و دسته رادیو فرداییها خوشم نمیاد. چون دروغ توی حرفاشون زیاد دیدم.
یکی دیگه از بچه ها پرسیده بود اگر تحصیلات بالا تر باشه آموزشی فرق میکنه یا نه؟
باید بگم در آموزشی فقط بین دیپلمه ها و مدارک بالا تر فرق هست. از فوق دیپلم به بالا همه یک جور آموزش میبینن. در گردان ما از فوق دیپلم تا دکترا بودند و همه با هم آموزش میدیدم.
راستی اگر حوصله بکنم میخوام کم کم عکس هم براتون بذارم. البته با رعایت اصول حفاظت!!!!!
+ نوشته شده توسط یک پسر خوب با همکاری بچه ها در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت 0:14 |
به قول دوستان ساعت 6:30 همه باید جلوی گروهان به صف بشن و تازه از اینجا دردسر شروع میشه....
گروهان 125 نفری همه باید با نظم و به صورت بدو رو تا میدان صبحگاه اصلی برن. میدان صبحگاه اصلی 300-400 متری تا گروهان فاصله داره و وقتی به میدان میرسی آنقدر دویدی که دیگه نمیتونی روی پات بایستی! تازه اینجا باید یکی دو دور دور میدان بدوی. (هردور حدود 500 متر ) بعد تازه نرمش شروع میشه.حدود 10 تا 20 دقیقه هم نرمش داریم. آخر نرمش دیگه همه استخونهامون هم نرم شده! اینجاست که مسیر حرکت بچه ها با عرقی که زمین رو خیس کرده کاملا مشخصه!
حدود ساعت 7:30 تمرینات بدنی و رژه شروع میشه. قدم رو، بدورو، نظر به راست و.... و معمولا هرکس یا گروهی که اشتباه انجام بده جریمه میشه. جریمه شامل انواع برنامه ها مثل بشین و پاشو، حالت شنا، دویدن روی ماسه و دور پرچم و... میشه به گونه ای که بعضی وقتها دلت می خواد زمین رو گاز بگیری!!!!!
تا ساعت حدود 1 وضعیت به همین صورته. ساعت یک، مسجد و نماز و دوباره غذا با همون روال صبحانه. حدود ساعت 2 غذا تمام میشه و تا ساعت 3 بچه ها استراحت میکنند. توی این 1 ساعت واقعا نمیفهمی کجا و چطوری خوابت میبره. اجازه نداری روی تختها بخوابی چون نباید آنکادر تختها به هم بخوره. البته زیاد هم لازم نیست. چون آنقدر خسته ای که روی میخ هم میخوابی چه برسه به کف آسایشگاه!
اما ساعت 3 دوباره بدبختی شروع میشه!....
 
+ نوشته شده توسط یک پسر خوب با همکاری بچه ها در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 1:12 |
وضعيت كارهاي روزانه يا به قول نظامي ها جدول سين، حساب خرابه! برنامه ها به شدت فشرده است و واقعا داره از سطح تحمل بچه ها خارج مي شه!
صبح ساعت 4 بيدار باش ميزنن. بايد بيدار شي، لباس بپوشي، تخت و كمد رو به روش خاصي آنكادر كني (واي از دست اين آنكادر) و بعد جلوي گروهان به صف بشي. بعد از اون هم بايد بريم صلف براي خوردن صبحانه. همه به خط ميشن و به صورت بدو رو جلوي در سلف مي ايستند و ستون به ستون وارد سلف ميشن. غذا ميگيرن، ميخورن و ميرن بيرون دوباره جلوي سلف صف ميكشن.
غذاخوردن و آنكادر كردن تقريبا يكي دو ساعت طول ميكشه. حدود ساعت 6 همه دوباره توي خوابگاه هستند و تا ساعت 7 بايد همه جاي گروهان نظافت بشه. از حموم و دستشويي ها گرفته تا آسايشگاهها و راهرو ها و حتي خيابان جلوي گروهان. هما بايد جارو و تي كشيده بشه. اين برنامه به خصوص قسمت تي كشيدن توالت ها، براي خيلي ها كه تا حالا دست به سياه و سفيد نزده بودند زجر آوره!
ساعت 7 حموم و دستشو ييها قرق ميشن تا بعد از ظهر. با كمال شرمندگي تا بعد از ظهر ساعت 4-5 دستشويي ها هم قرقه و كسي حق دستشويي رفتن هم نداره!
وقت نظافت غوغايي توي گروهان ميشه! همه به يك كاري مشغولا و چون بايد سريع تموم بشه بعضا حسابي خرتوخر ميشه!
ساعت 7 همه بايد جلوي در ساختمان به خط باشن و از اينجاست كه تازه دردسر به معني واقعي شروع ميشه...
 
+ نوشته شده توسط یک پسر خوب با همکاری بچه ها در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 22:13 |

آقا هرچي من ميخوام خاطره بعدي رو بذارم اين برو بچ نميذارن!
هي توي نظرات چيزهايي مينويسن كه آدم مجبور ميشه در بارش توضيح بده!
قبلا خدمتتون عرض كردم كه ارشدها به دليل اختياراتي كه داشتند گاهي جو گير ميشدند. كه البته بچه ها هم شب به حسابشون ميرسيدند.
خيلي ها شون هم حسابي اهل حال بودند و تا جاي ممكن به بچه ها حال ميدادن. مثلا حامد حقيقي يكي از اين بچه ها بود. هيكل كشتي گير و رفتاري آروم با قدي متوسط. زياد هم به آداب نظام پايبند نبود ولي خداييش بچه باحالي بود!
يك روز راحت باش جلوي در گروهان روي آسفالتها نشسته بوديم و حامد هم اونجا مثلا ارشد ما بود. توي همين حال و احوال گروهبان از در گروهان خارج شد. حامد هم كه مثل ما حال نداشت به روي خودش نياورد!
گروهبان چند قدمي رفت و بعد برگشت با لحني خاص گفت:
جناب ارشد حقيقي ميخواي من به جاي شما بايست بكشم، گروهانم بهت احترام بذارن؟!

+ نوشته شده توسط یک پسر خوب با همکاری بچه ها در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 0:5 |
برخی از دوستان در نظرات کلی بد و بیراه گفتند که چرا خاطره ها رو خراب میکنی!
دلیلشون هم اینه که من بعضی اصطلاحات رو توضیح ندادم.
به چشم! الان توضیح میدم. ولی قبلش بگم که تا با این اصطلاحات زندگی نکنید معنی بعضی از اونها رو درک نمیکنید:
میز پاس: در هر گروهان، مقر، یا هرجای دیگه که محل واحد خاصی باشه معمولا 1 میز وجود داره که نقش اطلاعات رو بازی میکنه. برای راهنمایی و جوابگویی به مراجعین و تلفنها. بابایی که پشت این میز، پاس مسده بهش میگن میزپاس. تو مایه های اطلاعات خودمونه!
میزپاس باید در یک شیفت گردشی 24 ساعته باشه و هرکس میزپاسه در زمان پاس از همه چیز معافه و به هیچ وجه نباید پستشو ترک کنه.
ارشد: در اصل همه کاره گروهانه و در نبود مقام بالاتر، بلاترین مقام و مسئول بچه هاست. امرش باید اطاعت بشه و میتونه بچه ها رو تنبیه هم بکنه! البته اگر ارشد دیوانه ای پیدا بشه که این کار رو بکنه (که متاسفانه پیدا میشه!) بچه ها حسابی به خدمتش میرسن!
ارشدها چند دسته هستند و هرجا ارشد مربوط به خودش رو داره. مثلا هر گروهان 1 ارشد داره، هرخوابگاه هم 1 ارشد داره، سلف هم ارشد داره و....
بازم هست که به موقش توضیح میدم.
+ نوشته شده توسط یک پسر خوب با همکاری بچه ها در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 3:41 |
کمکم داریم به فضای خوابگاه عادت میکنیم. هرچند خیلی دلتنگم ولی اینجا فضای بین بچه ها خیلی خوبه!
بعضی وقتها هم بعضی چیزها حسابی تابلو میشه!
مثلا چندروزی هست که دارن گروهان ها رو نظم میدن. سرگروهبانها از هرکسی که خوششون بیاد یا طرف پارتی داشته باشه یا در نهایت یکم هم توانایی داشته باشه، برای کارهای ویژه استفاده میکنند.
اینجا منشی گری از همه چیز باحالتره. منشی ها جماعتی هستند که کارهای اداری گروهان و گردان را انجام میدهند. به همین دلیل معمولا در نظام جمع و کلاسها و کارهای سخت شرکت ندارند و چون همیشه جلوی چشم فرمانده هان هستند، معمولا از امتیازات ویژه برخوردار میشوند!
دسته دیگه ارشد ها هستند که در فرهنگ نظامی به اراشد (بر وزن اراذل!) جمع بسته میشوند. این روز ها سرگروهبان همش دنبال استواری میگرده که ارشدش کنه. فقط قضیه یکم تابلو شده چون این بابا هنوز نیومده.
معلومه که حسابی سفارش شده است. (البته بعدا میگم که حمیدرضا استواری از اون بچه باحالهای تهرون از آب در اومد!)
فعلا هه کاره اینجا سینا رافضیه! همون پسره که از دوره پیش تجدید دوره شده بود. خیلی پسره خوبیه. تعجب میکنم که چی شده تجدید دورش کردن.
راستی این چند روزه حسابی در سمت "میز پاسی" خدمت کردم. اما اینکه میزپاس چه صیغه ایه، کم کم براتون توضیح میدم!
در ضمن اینم بگم که من شدم پدر بزرگ گروهان چون سنم از همه بیشتره و بعضی ها اینجا از داداش کوچیکه من هم کوچکترند!

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط یک پسر خوب با همکاری بچه ها در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 16:53 |
سلام
شرمنده از اینکه این چند روز پست جدید ننوشتم!
ماه رمضان و ایام قدر حسابی درگیر خدا بودم (ریا نشه!)
ولی قول میدم زود شروع کنم.
+ نوشته شده توسط یک پسر خوب با همکاری بچه ها در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 16:29 |